در هواپیمای مسافرتی از تهران به شیراز به زوج جوانی برخوردم که از همان ابتدای پرواز همدیگر را با صدای بلند انگار که خیلی از هم فاصله داشته باشند صدا می زدند و می خندیدند . تمام حرفهایشان درباره ی راننده ی موتورسیکلتی بود که قبل از رسیدن به فرودگاه می خواسته کیف آنها را بدزدد اما مرد و زن قسر در رفته بودند . من کنار پنجره نشسته بودم و بیش از همه چیز مشغول پاک کردن پاچه ی شلوارم بودم . خم میشدم و در حالیکه کمربند صندلی مانعم بود ، مصرانه دستمال کاغذی خیس را روی لکه های قهوه مانند می کشیدم .صدای آنها باعث شد از کارم دست بکشم و راست نشستم و نگاهشان کردم . زن و مرد فقط به همدیگر نگاه می کردند و زن هنگام صحبت کردن کف دستش را توی هوا نگه می داشت . انگار با اینکار که زیباترین قسمت وجودش را به نمایش گذاشته باشد ، اعلام می کرد که بهانه ی خوبی یرای این نوع گفتگوی پر صد و صدا دارد . صدایش ته مانده ای از تصنعات پیش رفته ی زنان هنگام عذرخواهی یا متهم کردن دیگری در خود داشت . در این میان چراغ هشدار بستن کمربند خاموش شد و همه ، انگار منتظر این لحظه باشیم کمربندها را باز کردیم . به جز همان زوج جوان . انگار تصمیم گرفته بودند خلاف جریان قوانین رفتار کنند . پایم را بالا آوردم و به جای کثیف شلوار دست کشیدم که کمی خیس بود . نیم ساعت پیش از سرویس بهداشتی فرودگاه استفتاده کرده بودم . آنهم برای شستن دست و صورتم بعد از تمام کردن یک سانداویچ بدمزه ی مرغ بدون سبزی و خیار شور. لکه ی روی شلوار را پنج دقیقه قبل دیدم و از مهمانداران هواپیما خواستم برایم آب معدنی بیاورد که همراه با یک بشقاب بزرگ سفید آورد . ناگهان صدای زن جوان آمد که با غیظ چیزی می گفت :نمیتونی بگی من کاری نکردم .هر دو در صندلی های موازی با ص
برچسب:
نویسنده: آریا رضایی
تاريخ: پنجشنبه
20 ارديبهشت
1403 ساعت: 15:16